ادبستان

گاهی لازم است ...
نویسنده : نفس - ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
 

گاهی لازم است از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی

ببینـــی باز هم می‌خواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟!

گــــــــاهی لازم است از مسجد، کلیسا و ... بیرون بیایی

و ببینی پشت سر اعتقادت چه میبینی ترس یا حقیقت ؟!

گاهی لازم است از ساختمان اداره بیرون بیایی ،فکر

کنی که چه‌قدر شبیه آرزوهـــــــای نوجوانیت است ؟

گاهی لازم است درختی، گلی را آب بدهی،حیوانی را نوازش کنی

غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هســــت یا نه ؟!

 

گاهی لازم است پای کامپیوترت نباشی ،گوگل و ایمیل و فلان و بهمان

را بی‌خیال شوی،با خانــــــواده ات دور هم بنشینید ،یا گوش به درد دل

رفیقـت بدهی و ببینی زندگی فقط همین آهن‌پاره‌ی برقی است یا نه ؟

گاهــــــــــــی لازم است بخشی از حقوقت را بدهی به یک انسان

محتاج ،تا ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟!

گاهی لازم است عیسی باشی،ایوب باشی ،

انســــــــــــان باشی ببینی می‌شود یا نه ؟!

و بالاخــــــــــره:

گاهی لازم است از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به خودت بنگری

واز خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن بشوم که اکنــــون هستم . . .

آیا همیـــــــن منِ امروزیم را میخواستــــــــــم ؟ آیا ارزشش را داشت ...؟!


 
 
درس های زندگی
نویسنده : نفس - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/٦/۸
 

اگر فرصت داشتم فرزندم را دوباره بزرگ کنم

به جای اینکه انگشت اشاره ام را به سوی اوبگیرم

آن را در رنگ فرو می بردم و همراه او نقّاشی می کردم

به جای اینکه دائما کارهایش را تصحیح کنم با او ارتباط برقرارمی کردم

به جای اینکه به ساعت نگاه کنم به او نگاه می کردم

سعی می کردم کمتر بگویم و بیشتر توجه کنم

بیشتر با او دوچرخه سواری می کردم

بادبادکهای بیشتری با او به هوا می فرستادم

در چمنزارهای بیشتری می دویدم

 

و به ستارگان بیشتری خیره می شدم

بیشتر بغلش می کردم وکمتر سرزنش می کردم

به جای اینک به اوسخت بگیرم سخت تائیدش می کردم

اوّل اعتماد به نفسش را می ساختم

بعد خانه و کاشانه اش را

کمتر درباره ی عشق به قدرت با اوحرف می زدم

وبیشتر درباره ی قدرت عشق

به جای این که عشق به قدرت را به او یاد دهم

قدرتِ عشق را به او می آموختم

دایان لومان


 
 
تولذت مبارک
نویسنده : نفس - ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩٢/٢/۱٠
 

ساعت ۳ شب بود که صدای تلفن پسری را از خواب بیدار کرد.

پشت خط مادرش بود.

پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار کردی؟

 

مادر گفت: ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی؟

                       فقط خواستم بگویم" تولدت مبـــــــــــــارک"

پسر از اینکه دل مادرش را شکسته بود تا صبح خوابش نبرد.. 

صبح سراغ مادرش رفت. وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مـــــــــــادردیگر در این دنیا نبود...

اگر مـــــღــــــادر نباشد زندگـــــــــی نیست

به خورشید فلک تابندگـــــــــــــی نیست

خدا عشق است و مـــــღـــادر کعبه‌ی عشق

به آنان بندگی، شرمندگــــــــــــی نیست


بیایید قدردان" کعبه ی عشق مان "باشیم.


خدایا به آنان که مادر در برشان نیست شکیبایی عنایت فرما

که دردی بس طاقت فرساست.
 و به آنان که مادر دربرشان است . بیاموز که قدردان این نعمت گران بها باشند.

 


 
 
شادی را هدیه کن
نویسنده : نفس - ساعت ۱٢:۳٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٢
 

 



شادی را هدیه کن حتی به کسانی که آن را از تو گرفتند

عشق بورز به آن ها که دلت را شکستند

دعا کن برای آنان که نفرینت کردند

درخت باش به رغم تبرها

بهار شو و بخند

که خدا هنوز آن بالا با ماست


 
 
با فصل های سال همسفر شو
نویسنده : نفس - ساعت ۱٢:۳۱ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٢/۱/۱٠
 


با فصل‌هاى سال همسفر شو

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

بهار، بهار است
و بر سرِ سبز کردن شاخه‌ها نیست
برف، برف است
هواى شکستن شاخه‌هاى درخت را ندارد
برگ را، به تمنا
نمی‌شود از ریزش باز داشت
با فصل‌هاى سال همسفر شو
سقفى دارد بهار
کف یخبندان‌ها ناپدید است.

(شمس لنگرودی - ملاح خیابان‌ها)


 
 
خونه تکونی دلها
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٢/۱٤
 

کم کم داریم به عید نزدیک میشیم .هوا بوی  عید رو گرفته.

درختان کم کم دارن جوونه میزنن و متحول میشن.ای کاش ما آدما هم با تحول

و تغییر طبیعت به خودمون تغییراتی می دادیم.کم کم طبیعت داره از خواب

زمستونی بیدار می شه و قراره لباس نو خودشو تنش کنه٬ قراره شکوفه و

برگ های نورس٬ نسیم خوش و فرح بخش و پرنده های آوازه خون بیان

و دلمون شاد بشه .

طبق یه عادت همیشگی ٬ ما یه آرزوی قشنگ  داریم و اون اینه که دوست داریم

برای زدودن کینه و کدورت این روزا دلمون را هم خونه تکونی کنیم.

 

 

البته تا وقتی آدما این همه با هم اختلاف دارن و نگاهشون با هم متفاوته،

این آرزو فقط یه آرزوی دست نیافتنیه و این اختلاف ها و مشکلات هم هست.

اما به نظرم می رسه حالا که نمی شه خونه تکونی آرمانی برای دلها کرد می شه

یه کاری کرد از درون از بین نریم. داغون نشیم از فشار کینه و حسادت.

هیچ فکر کردید که دلهامون از همه جا بیشتر نیاز به خونه تکونی دارن؟

همونجا تو قلبت.. درست پشت اون دریچه توی اون صندوق قدیمیه... یه بقچه

هست که توش کینه های چند سالتو قایم کردی و هربار دلخوری پیش میاد میری سراغش.درصندوق رو باز میکنی، بقچه رو از توش در میاری میزاری رو پات

و قبل از کنار گذاشتن دلخوریه ،تموم کینه ها و دلخوری ها قبلی رو یه بار دیگه

مرورمیکنی وبعدش به اون بقچه ی سنگین ازبار اونهمه نفرت ،کینه جدید رو هم

اضافه میکنی و  بقچه رو خوب گره میزنی و میزاری تو صندوقچه و درشم

یه قفل میزنی..

همین امروز قبل از هر کاری در صندوقچه رو باز کن و بقچه رو درسته بنداز

تویه کیسه زباله و شب قبل از ساعت نه بزارش دم در...

در صندوقچه رو هم باز بزار تا از عشق و محبت لبریز شه .

اونوقته که عین ابرا سبک میشی... و یه عمر بار سنگین غم رو تحمل نمیکنی!!!!!



 
 
بیایید آموختن رابیاموزیم.
نویسنده : نفس - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥
 
بیایید آموختن رابیاموزیم.

       آموخته ام... که بیش از آن که مرا بفهمند ، دیگران را درک کنم.

   آموخته ام... که بیش از آن که دوستم بدارند ، دوست بدارم    آموخته ام... همیشه فردی خوشبین باقی بمانم ،    چرا که زندگی وموهبت های آن را دوست دارم. 

   آموخته ام... اگرچه از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چه که دارم ، بهترین استفاده را نمایم.

                                               ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

    آموخته ام... لبخند ارزان ترین راهی است که می توان    با آن نگاه را وسعت بخشید. 

    آموخته ام... آنچه امروز در دست دارم، ممکن است آرزوهای فردایم باشد.

      آموخته ام... زندگی مثل یک نقاشی است ، با این تفاوت که درآن از پاک کردن خبری نیست.

   آموخته ام... هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.

  آموخته ام...زیاده گویی شاید مقدمه ی ناشنوایی باشد.

 

 
 
راز ققنوس
نویسنده : نفس - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥
 
"راز ققنوس "
 

ققنوس...

همان پرنده ی افسانه ای...

ققنوس آنگاه که احساس بیهودگی می کند؛ خود را به آتش

می کشد تا از خاکسترش پرنده ای نو برخیزد...

ققنوس سمبل عشق است و امید...

همان پرنده ای که هیچگاه مغرور نمی شود و به همین علت هیچ گاه از بین نمی رود...

ققنوس به ما یاد می دهد که هیچ وقت برای شروع دیر نیست...

که می توان از خاکستر سرد هم درس طراوت و جاودانگی آموخت...

ققنوس به ما یاد می دهد که برای زیستن می توان مرد!

که نه مرگ بلکه در هر پایانی راه آغازی نهفته است...

برای زیستن دیگران باید سوخت و سوختن آموخت...

«ققنوس همان عنقا در زبان عربی است و همان سیمرغ زبان فارسی می باشد که در شاهنامه نیز ذکر شده است ودر چندین جا به یاری رستم آمده است .»

                                
ققنوس موجودی است که هر چند سال یکبار تخم می‌گذارد و بلافاصله آتش می‌گیرد و می‌سوزد و از خاکستر آن دوباره متولد می‌شودققنوس پرنده عجیبی  است. هرگز جفتی ندارد و در تنهایی سکنا می گزیند.منقارش مثل یک نی بلند است و نزدیک به صد سوراخ روی منقارش قرار دارد.هر سوراخ صدای خاصی از خود ایجاد میکند و رازی را آشکار میکند. چون ترتیبی برای صداها قرار نداده ؛ همیشه غیر قابل پیش بینی هست که کدام صدا زودتر ایجاد میشود. وقتی ققنوس آواز سر میدهد ؛ همه پرندگان آسمان و همه ماهی های دریا تحت تاثیر قرار میگیرند.همه بادهای وحشی با شنیدن این موسیقی مدهوش کننده؛ و برای درک بهتر آن سکوت میکنند

 

 

علامه دهخدا گویند: ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه ای پدید آید و او را جفت نمی باشد و موسیقی را از آواز او دریافته اند. (برهان)


 
 
← صفحه بعد