ادبستان

چگونه مفعول را در جمله تشخیص دهیم ؟
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:۳۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥
 
برخی از فعل ها برای ساختن یک جمله دستوری علاوه بر نهاد

به مفعول نیز نیاز دارند .

مفعول اسم یا گروه اسمی یا ضمیری است که

قبل از حرف نشانه « را » می آید .

لطفاً به فعل های زیر توجّه کنید .

گروه الف : است ، بود ، شد ، ( گشت و گردید در معنای شدن )

گروه ب : اندیشید ، رنجید ، جنگید ، ترسید ، گریخت ، چسبید ، بالید ، گروید

گروه ج : آورد ، انداخت ، برافراشت ، بست ، پاشید ، پسندید ، پوشید، تراشید

جوید ، چشید ، خواست ، دانست ، دوخت ، شست ، فرستاد ، کاشت

گذاشت ، لیسید ، مکید ، نواخت ، نوشت ، یافت ، ....

فکر می کنید فعل های کدام گروه ، برای ساختن جمله علاوه بر نهاد

به مفعول نیز نیاز دارند ؟ برای تشخیص ، از این پرسش استفاده کنید :

چه کسی را ( چه چیزی را ) + فعل ؛ اگر پرسش قابل طرح باشد ، جواب

پرسش شما مفعول خواهد بود .

الف ) پرویز لباسش را پوشد . چه چیزی را آورد ؟ لباسش را

ب ) برادرم دوست خود را به مکّه فرستاد . چه کسی را فرستاد ؟ دوست خود را

ج ) پدرم قایقی خرید . چه چیزی را خرید ؟ قایقی را

پس فعل های گروه ج برای ساختن جمله علاوه بر نهاد به مفعول نیز نیاز دارند.


 
 
اقسام فعل های ماضی - دستور زبان فارسی
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٥
 

 

 

 ماضی سـاده

ماضی استمراری ماضی نـقلی ماضی بــعـید ماضی التزامی ماضی مـستمر بـــن شناسه
دویدم می دویدم دویده ام دویده بودم دویده باشم

داشتم       

 می دویدم

دوید َ  م
دویدی می دویدی دویده ای دویده بودی دویده باشی

داشتی              

می دویدی

دوید ِ  ی
دوید می دوید دویده است دویده
بود
دویده
باشد
داشت
می دوید
دوید َ  د
دویدیم می دویدیم دویده ایم دویده بودیم دویده باشیم داشتیم
 می دویدیم
دوید ِ  یم
دویدید می دویدید دویده اید دویده بودید دویده باشید داشتید
می دویدید
دوید ِ  ید
دویدند می دویدند دویده اند دویده بودند دویده باشند داشتند
 می دویدند
دوید َ  ند

 
 
مصدر - بن ماضی - بن مضارع
نویسنده : نفس - ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
 

طرز پیدا کردن مصدر:

هرگاه کلمه ای(فعل، اسم، صفت و قید) را به ما دادند که مصدر آن را پیدا کنیم به کلمه ی داده شده خوب دقّت کرده و سئوال زیر را در مورد آن مطرح می کنیم:

این کلمه بر چه کار یا حالتی دلالت می کند؟

مثلاً برای پیداکردن مصدر کلمه ی ‹ آموزگار› که صفت است اوّلین کاری که می کنیم سئوال بالا را از آن می پرسیم:

کلمه ی ‹ آموزگار› بر چه کاری دلالت می کند؟

جواب: آموختن است. پس مصدر ‹ آموزگار› کلمه ی ‹ آموختن › است. توجّه کنید ‹ آموختن › به فعل شباهت دارد و با ‹ تن › پایان یافته است.

توجّه کنید که مصدر، یک یا چند حرف از خود را در کلمه ی مورد نظر جا می گذارد چنان که ‹ آموختن › در کلمه ی آموزگار، ‹ آمو › را جا گذاشته است.

شما می توانید با این روش، مصدر فعل ها، اسم ها، صفت ها و قیدهای مصدر دار را به آسانی و سریع پیدا کنید. به نظر شما مصدر این کلمه ها کدام اند؟: آزمایش، آفریده، رفتار، می بینم، دوان دوان، ساختمان، و...

هرگاه کلمه ای که بیشتر از یک جزء باشد به جزء مصدر دار آن توجّه کنید. مثلاً به کلمه ی ‹ جمع آوری› دقّت کنید از دو جزء جمع و آوری ساخته شده است که جزء دوم آن یعنی ‹ آوری› مصدر دار است. که از مصدر ‹ آوردن› گرفته شده است. کلمه های زیر از این دسته اند: جلوگیری، از خود گذشتگی، بازدید، دست شویی، دستگیره، فنّاوری، نگه داری، برنامه ریزی، خودرو سازی، حشره کُش، سر نشین، روان شناسی و فعل از نظر زمان به سه دسته تقسیم می شود: 1- گذشته(ماضی) 2- حال(مضارع) 3- آینده(مستقل)

این سه نوع فعل از دو طریق از مصدر ساخته می شوند فعل های گذشته و آینده از بن ماضی

مصدر و فعل حال از بن مضارع مصدر گرفته می شوند. بُن

بُن: جزء اوّل، ثابت و تغییرناپذیر فعل است که در تمام ساخت ها می آید و معنی اصلی فعل(مصدر) را در بردارد. مانند:

ماضی(گذشته) حال(مضارع)

دیدم دیدیم می بینم می بینیم

دیدی دیدید (دید)بن ماضی می بینی می بینید ( بین)بن مضارع

دید دیدند می بیند می بینند

 

در فعل های سمت راست، ‹ دید› و در فعل های سمت چپ، ‹ بین › بُن هستند که بر معنی ‹ دیدن ›(مصدر) دلالت می کنند. ‹ دید › که در فعل های گذشته آمده، بن ماضی و ‹ بین› که در فعل های حال آمده است، بن مضارع است.

بن ماضی چیست؟ بنی است که تمام فعل های ماضی، برخی اسم ها، صفات و قیدها و فعل آینده از آن ساخته می شوند. مانند ‹ دید › که فعل ماضی بالا از آن ساخته شده و اسم هایی چون ‹ دیدار، بازدید › و صفت هایی چون ‹ دیده، دیدنی› و فعل آینده ی ‹ خواهد دید› از آن ساخته می شوند.

طرز پیدا کردن بن ماضی:

1- اوّل باید مصدر کلمه ی مورد نظر را پیدا کرد. ‹ بینا› مصدر: ‹ دیدن ›

2- ‹ ن › مصدری را حذف کنید. ‹ دیدن ›

3- آن چه باقی می ماند، بن ماضی است. دید بن ماضی

‹ دید › بن ماضی مصدر ‹ دیدن › است

بن ماضی کلمه های زیر را پیدا کنید. دانا، گسترش، تابندگی، ریخته، ناتوانی، پیامبر، راست گو

بن مضارع چیست؟ بنی است که همه ی فعل های مضارع، بعضی اسم ها، صفت ها و قیدها و فعل امر از آن ساخته می شوند. مانند ‹ بین › که فعل مضارع زیر از آن ساخته شده است:

می بینم – می بینی – می بیند می بینیم – می بینید – می بینند

و اسمی مانند ‹ بینش › و صفت و قیدهایی چون ‹ بیننده، بینا › و فعل مضارع ‹ می بیند › و فعل امر ‹ ببین › از آن ساخته می شوند.

طرز پیدا کردن بن مضارع:

1- اوّل باید مصدر کلمه ی مورد نظر را پیدا کرد. ‹ بینا› مصدر: ‹ دیدن ›

2- از مصدر، جا خالی جمله ی زیر را کامل کنید

‹ دیدن › من حالا دارم می ... م. : ﺑﻴﻨ

3- جزئی که در جاخالی قرار می گیرد، بن مضارع است. :بین

بن مضارع کلمه های زیر را پیدا کنید. گذاشته، نفوذ ناپذیر، گفتار، زادگاه، کردار، آمدند، یخ زده


 
 
آرایه های ادبی
نویسنده : نفس - ساعت ٥:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢٤
 
کنایه
 کنایه در لغت به معنای پوشیده سخن گفتن است و در اصطلاح سخنی است که دارای دو معنی دور و نزدیک است . که معنی نزدیک آن مورد نظر نیست اما گوینده جمله را چنان ترکیب می کند و به کار می برد که ذهن شنونده از معنی نزدیک به معنی دور منتقل می شود.
 
نکته: در کنایه الفاظ همه حقیقی اند اما مقصود گوینده معنای حقیقی و ظاهری آن نیست.
نکته: کنایه معمولا در یک جمله یا یک ترکیب به کار می رود .

مثال 1 : هنوز از دهن بوی شیر آیدش.
توضیح: کنایه از این که هنوز بچه است و بارز ترین نشانه ی بچگی همان شیر خوردن است .
مثال 2 : بباید زدن سنگ را بر سبوی.
توضیح: سنگ را بر سبو زدن کنایه از آزمایش و امتحان کردن است.

عباراتی نظیر : دست و پا کردن ، روی کسی را به زمین انداختن ، شکم را صابون زدن ، بند از بند گشودن ، زبان در کشیدن ، عنان گران کردن ، دهان دوختن ، پای در دامن آوردن ، سر زخاک بر آوردن ، دست ندادن ، دست به سیاه و سفید نزدن ، دست روی دست گذاشتن و ...همه کنایه هستند.

 
 
رحلت رسول اکرم (ص) تسلیت باد
نویسنده : نفس - ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/٢۱
 

به گل ها بگویید به اشک ژاله رخ بشویند و بلبلان را به نوحه خوانی بخوانید که پیامبر باران، امشب دیگر نمی خندد.

رحلت رسول اعظم اسلام بر شما عزیزان تسلیت باد.

 


 
 
امتحان عشق
نویسنده : نفس - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
 

 

داستان کوتاه امتحان عشق

” جان بلانکارد ” از روی نیمکت برخاست

لباس ارتشی اش را مرتب کرد و به تماشای انبوه مردم که راه خود را از میان ایستگاه بزرگ مرکزی پیش می گرفتند مشغول شد .

او به دنبال دختری می گشت که چهره او را هرگز ندیده بود اما قلبش را می شناخت

دختری با یک گل سرخ .

از سیزده ماه پیش دلبستگی‌اش به او آغاز شده بود.

از یک کتابخانه مرکزی در فلوریدا, با برداشتن کتابی از قفسه ناگهان خود را شیفته و مسحور یافته بود

اما نه شیفته کلمات کتاب بلکه شیفته یادداشتهایی با مداد, که در حاشیه صفحات آن به چشم می‌خورد

دست خطی لطیف که بازتابی از ذهنی هوشیار و درون بین و باطنی ژرف داشت

در صفحه اول ” جان” توانست نام صاحب کتاب را بیابد: “دوشیزه هالیس می نل” .

با اندکی جست و جو و صرف وقت او توانست نشانی دوشیزه هالیس را پیدا کند.

” جان ” برای او نامه ای نوشت و ضمن معرفی خود از او درخواست کرد که به نامه نگاری با او بپردازد .

روز بعد جان سوار کشتی شد تا برای خدمت در جنگ جهانی دوم عازم شود.

در طول یکسال و یک ماه پس از آن , آن دو به تدریج با مکاتبه و نامه نگاری به شناخت یکدیگر پرداختند .

هر نامه همچون دانه ای بود که بر خاک قلبی حاصلخیز فرو می افتاد و به تدریج عشق شروع به جوانه زدن کرد .

” جان ” درخواست عکس کرد ولی با مخالفت ” میس هالیس ” روبه رو شد .

به نظر هالیس اگر ” جان ” قلبا به او توجه داشت دیگر شکل ظاهری اش نمی توانست برای او چندان با اهمیت باشد .

ولی سرانجام روز بازگشت ” جان ” فرارسید آن ها قرار نخستین ملاقات خود را گذاشتند : ۷ بعد الظهر در ایستگاه مرکزی نیویورک .

هالیس نوشته بود : تو مرا خواهی شناخت از روی گل سرخی که بر کلاهم خواهم گذاشت .

بنابراین راس ساعت ۷ بعدالظهر ” جان ” به دنبال دختری می گشت که

قلبش را سخت دوست می داشت اما چهره اش را هرگز ندیده بود .

ادامه ماجرا را از زبان خود جان بشنوید :

” زن جوانی داشت به سمت من می‌آمد, بلند قامت و خوش اندام

موهای طلایی‌اش در حلقه‌های زیبا کنار گوش‌های ظریفش جمع شده بود

چشمان آبی رنگش به رنگ آبی گل ها بود

و در لباس سبز روشنش به بهاری می مانست که جان گرفته باشد

من بی اراده به سمت او قدم برداشتم , کاملا بدون توجه به این که او آن نشان گل سرخ را بر روی کلاهش ندارد .

اندکی به او نزدیک شدم . لب هایش با لبخند پرشوری از هم گشوده شد

اما به آهستگی گفت ” ممکن است اجازه دهید عبور کنم ؟ ”

بی‌اختیار یک قدم دیگر به او نزدیک شدم ودر این حال میس هالیس را دیدم .

تقریبا پشت سر آن دختر ایستاده بود زنی حدودا ۴۰ ساله با موهای خاکستری رنگ که در زیر کلاهش جمع شده بود .

اندکی چاق بود و مچ پایش نسبتا کلفتش توی کفش های بدون پاشنه جا گرفته بودند

دختر سبز پوش از من دور می شد , من احساس کردم که بر سر یک دوراهی قرارگرفته ام .

از طرفی شوق وتمنایی عجیب مرا به سمت آن دختر سبز پوش فرا میخواند

و از سویی علاقه ای عمیق به زنی که روحش مرا به معنای واقعی کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم می کرد .

او آن جا ایستاده بود با صورت رنگ پریده و چروکیده اش که بسیار آرام و موقر به نظر می رسید

وچشمانی خاکستری و گرم که از مهربانی می درخشید .

دیگر به خود تردید راه ندادم .

کتاب جلد چرمی آبی رنگی در دست داشتم که در واقع نشان معرفی من به حساب می آمد

از همان لحظه فهمیدم که دیگر عشقی در کار نخواهد بود

اما چیزی به دست آورده بودم که ارزشش حتی از عشق بیشتر بود

دوستی گرانبهایی که می توانستم همیشه به آن افتخار کنم .

به نشانه احترام و سلام خم شدم و کتاب را برای معرفی خود به سوی او دراز کردم .

با این وجود وقتی شروع به صحبت کردم از تلخی ناشی از تاثری که در کلامم بود متحیر شدم .

من ” جان بلانکارد” هستم و شما هم باید دوشیزه می نل باشید .

از ملاقات شما بسیار خوشحالم .

ممکن است دعوت مرا به شام بپذیرید؟

چهره آن زن با تبسمی شکیبا از هم گشوده شد

و به آرامی گفت: فرزندم من اصلا متوجه نمی‌شوم!

ولی آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت

از من خواست که این گل سرخ را روی کلاهم بگذارم و گفت اگر شما مرا به شام دعوت کردید باید به شما بگویم که

او در رستوران بزرگ آن طرف خیابان منتظر شماست .

او گفت که این فقط یک امتحان است !


 
 
اربعین حسینی تسلیت باد
نویسنده : نفس - ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
 

اربعین حسینی بر شیعیان تسلیت باد .


 
 
جسدهای شیشه ای
نویسنده : نفس - ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 
 
حکایـت جـاری مـن، تـو، او
نویسنده : نفس - ساعت ٦:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
 


حکایـت جـاری مـن، تـو، او

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

من به مدرسه میرفتم تا درس بخوانم
تو به مدرسه میرفتی به تو گفته بودند باید دکتر شوی
او هم به مدرسه میرفت اما نمی دانست چرا !

من پول تو جیبی ام را هفتگی از پدرم میگرفتم
تو پول تو جیبی نمی گرفتی همیشه پول در خانه ی شما دم دست بود
او هر روز بعد از مدرسه کنار خیابان آدامس میفروخت !

معلم گفته بود انشا بنویسید
موضوع این بود علم بهتر است یا ثروت ؟


 
 
هرچه کنی به خود کنی
نویسنده : نفس - ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
 
هرچه کنی به خود کنی

می‌گویند : درویشی بود که در کوچه و محله راه می ‌رفت و می‌ خواند : " هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی " اتفاقاً زنی مکاره این درویش را دید و خوب گوش داد که ببیند چه می‌ گوید وقتی شعرش را شنید گفت : " من پدر این درویش را در می ‌آورم "
.

زن به خانه رفت و خمیر درست کرد و یک فتیر شیرین پخت و کمی زهر هم لای فتیر ریخت و آورد و به درویش داد و رفت به خانه ‌اش و به همسایه‌ ها گفت : " من به این درویش ثابت می ‌کنم که هر چه کنی به خود نمی ‌کنی " .
از قضا زن یک پسر داشت که هفت سال بود گم شده بود یک دفعه پسر پیدا شد و برخورد به درویش و سلامی کرد و گفت : " من از راه دور آمده ‌ام و گرسنه ‌ام " درویش هم همان فتیر شیرین زهری را به او داد و گفت : " زنی برای ثواب این فتیر را برای من پخته، بگیر و بخور جوان ! "

پسر فتیر را خورد و حالش به هم خورد و به درویش گفت : " درویش ! این چی بود که سوختم ؟"
درویش فوری رفت و زن را خبر کرد . زن دوان ‌دوان آمد و دید پسر خودش است ! همانطور که توی سرش می ‌زد و شیون می‌ کرد ، گفت : " حقا که تو راست گفتی ؛ هر چه کنی به خود کنی گر همه نیک و بد کنی "

برچسب‌ها: جالب و خواندنی

 
 
جایی برای آرامش
نویسنده : نفس - ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
 

جایی برای آرامش

در اتومبیل نه چندان مدل بالای خودتان نشسته‌اید و پشت چراغ قرمز منتظر سبز‌شدن چراغ هستید.
در همین لحظه یک اتومبیل مدل بالا کنارتان ترمز می‌زند.
شما نگاهی به آن می‌اندازید و با همین نگاه هزاران اما و اگر در ذهنتان شکل می‌گیرد. چرا شما چنین اتومبیلی ندارید و...؟ وقتی به خودتان می‌آیید که اتومبیل‌ها پشت سرتان بوق می‌زنند و چراغ سبز شده است و دیگر اثری از آن یک تکه آهن که سلول‌های خاکستری مغزتان را به بند کشیده، ‌نیست...

 

روزهای زندگی ما پر است از این داستانک‌ها. داستان‌های کوچکی که ما در آن هر لحظه به آرامش ذهن و روحمان شلیک می‌کنیم. بیایید، فقط همین یک روز خودتان باشید و با کودک آرام و دوست‌داشتنی درون وجودتان، روراست باشید و آشتی کنید. قول می‌دهم زیاد طول نمی‌کشد. اگر بعد از گذشت ۲۴ ساعت دوباره تصمیم گرفتید روال عادی زندگیتان را در پیش بگیرید، تمام در‌ها به رویتان باز است.


برچسب‌ها: آرامش, مهارتهای زندگی


 
 
شما شبیه دوقطره آب هستید یا دو تکه سنگ؟
نویسنده : نفس - ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۳
 
شما شبیه دوقطره آب هستید یا دو تکه سنگ؟

شما شبیه دوقطره آب هستید یا دو تکه سنگ؟

http://img.tebyan.net/big/1387/10/2401361396514811531822017822544120149173.jpg

دو قطره آب که به هم نزدیک شوند ، تشکیل یک قطره بزرگتر میدهند اما دوتکه سنگ هیچگاه با هم یکی نمی شوند پس هر چه سخت تر و قالبی تر باشیم ، فهم دیگران برایمان مشکل تر و در نتیجه امکان بزرگتر شدنمان نیز کاهش می یابد آب در عین نرمی و لطافت در مقایسه با سنگ به مراتب سر سخت تر و در رسیدن به هدف خود لجوجتر و مصمم‌تر است.

سنگ ، پشت اولین مانع جدی می ایستد اما آب راه خود را به سمت دریا می یابد.

در زندگی معنای واقعی سرسختی ، استواری و مصمم بودن را در دل نرمی و گذشت باید جستجو کرد گاهی لازم است کوتاه بیایی گاهی نمیتوان بخشید و گذشت اما می توان چشمان را بست و عبور کرد گاهی مجبور می شوی نادیده بگیری گاهی نگاهت را به سمت دیگر بدوز که نبینی ولی با آگاهی و شناخت و آنگاه بخشیدن را خواهی آموخت.


برچسب‌ها: جالب و خواندنی, مهارتهای زندگی

 
 
فرصتها به سراغ با لیاقتها می روند
نویسنده : نفس - ساعت ٩:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 
فرصت ها به سراغ بالیاقت ها می روند
در دنیا فرصت ها و ثروت های باد آورده زیادی وجود دارد. روان شناسان می گویند بین خواستن چیزی و آمادگی دریافت آن را داشتن فرق وجود دارد.

هیچ انسانی نمی تواند در زندگی خود به هدفی برسد، مگر این که باور داشته باشد می تواند آن را به دست بیاورد. برای رسیدن به هر هدفی در زندگی ، باید ذهن خود را در شرایط باور قرار دهید.

مطمئن باشید در این دنیای به این بزرگی کسی را نمی توانید پیدا کنید که تنها با امید و آرزو به هدف خود رسیده باشد.


 
 
چگونه آرامش داشته باشیم
نویسنده : نفس - ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 
چگونه آرامش داشته باشیم و شاد زندگی کنیم
راز اول: با خدا ارتباط برقرار کنید


حداقل نیاز انسان به روح خدایی، مانند احتیاج نوزاد است به مادر. به همان میزان که جسم برای ادامه حیات به هوا و غذا نیازمند است، روح و باطن نیز به هدایت الهی و روح ربانی محتاج است. آرامش جان، زمینی حاصلخیز است که دانه های "خواست و نیاز" در آن به خوبی می روید، نیازهای به حق خود را در یاد خداوند که آرامش جان و قلب است، بکارید تا به خوبی تحقق یابند. خداوند همراه کسی است که او همراه خداوند باشد. با توجه به خداوند و خواندن نام های او، همراهی و پشتیبانی خدا را به سوی خود جلب کنید. انسان همان است که به آن توجه می کند، پس به خداوند توجه کنید تا الهی شوید! به خدا توکل کنید. هرچه ارتباط شما با خدا، "آن نیروی عظیم و خرد لایتناهی" بیشتر و بیشتر شود، آرامش و نشاط بیشتری را در خود تجربه می کنید و هر چه ارتباط شما با خدا محدودتر شود، ترس و اضطراب بیشتری بر شما چیره می شود. خداوند فرموده است: "اگر مرا یاری کنید، شما را یاری می کنم و قدم هایتان را استوار می گردانم." یار خدا بودن یعنی بر اساس قوانین الهی رفتار کردن، گناه نکردن، کمک به دیگران، نرنجاندن دیگران، احترام به والدین و غیره. "یار خدا بودن" در واقع همان "یاری کردن به خود" است.


 
 
شخصیت های شعر حافظ
نویسنده : نفس - ساعت ۳:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 
الف-شخصیت‏های منفی

حافظ با اصلی‏ترین شخصیت‏های منفی دوران خویش که‏ عبارتند از:صوفی،زاهد،شیخ،واعظ و محتسب،برخورد بسیار تند و مسخره‏آمیزی دارد که به شرح مختصر هریک از آنان خواهیم‏ پرداخت:

1-صوفی:اصطلاح صوفی که قبل از حافظ مترادف با پیر و مرشد است،از منفورترین چهره‏های دیوان اوست.عنوان"صوفی"، 35 بار در دیوان او به کار رفته است(جدا از اشتقاق‏های آن از قبیل‏ صوفی وش...).صفات منفی صوفی از نظر حافظ عبارتند از:

 


 
 
ریشه امثال
نویسنده : نفس - ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 

ریشه های امثال

 

در قابوس نامه اثر عنصرالمعالی کیکاووس داستانی بدین مضمون آمده است که :متوکل عباسی غلامی به نام "فتح"داشت. به او انواع فنون آموخت.روزی که شنا می آموخت فتح دور از چشم مربیان خود در دجله مشغول شنا شد که آب طغیان کرد و او را با خود برد.فتح با تلاش خویش خود را به یکی از حفره های کنار دجله رساند و از مرگ حتمی نجات یافت.

متوکل وقتی خبر را شنید بسیار غمگین شد و اعلام کرد تا او را نیابید غذا نخواهم خورد،در ضمن فرد یابنده نیز جایزه ای شایسته دریافت خواهد کرد.شناگران ماهر جست و جو را آغاز کردند ولی اثری از او نیافتند پس از 8 روز یکی از ملاحان را زنده در کی از شکاف های کنار دجله به سلامت یافت.نجات غریق خوش حال شد و به فتح گفت:منتظر باش تا قایقی بیاورم و تو را پیش خلیفه ببرم.

ملاح با خوشحالی این مژده را به متوکل رساند و قول پاداشی فراوان از او گرفت و با قایقی فتح را پیش خلیفه آورد.خلیفه که از حال فتح بسیار نگران بود با دیدن فتح بسیار خوشحال شد و دستور داد غذا آماده کنند زیرا می پنداشت هفت شبانه روز غذا نخورده است.

فتح گفت:یا امیرالمومنین من سیرم.متوکل گفت :مگر از آب دجله سیری؟فتح گفت:نه من این هفت روز گرسنه نبودم که هر روز بیست نان بر طبقی نهاده ،بر روی آب فرود آمدی و من جهد کردمی و دو سه نان بگرفتمی و زندگانی من از آن نان بود و بر هر نانی نبشته بود:"محمد بن الحسین الاسکاف"

متوکل فرمود که:در شهر منادی کنید که آن مرد که نان در دجله می افکند کیست؟

روز دیگر مردی بیامد و گفت:منم.متوکل گفت:به چه نشان ؟ مرد گفت:بدان نشان که نام من بر روی هر نانی نبشته بود :محمدبن الحسین الاسکاف. گفت او را این نشان درست آمد اما چند گاهیست تا تو این نان در آب می افکنی ؟گفت:یک سال است.گفت:غرض تو از این چه بوده است؟

گفت:شنوده بودم که نیکی کن و به رود انداز که روزی بر دهد.به دست من نیکی دیگر نبود آنچه توانستم کردم.متوکل گفت:آن جه شنیدی کردی و بدانچه کردی ثمرت یافتی .وی را بر در بغداد پنج دیه داد.مرد بر سر ملک رفت و محتشم گشت.

جالب اینکه عنصرالمعالی در پایان داستان اضافه می کند د رسفری که به حج مشرف شدم فرزندزادگان این مرد را دیدم.

تو نیکی می کن و در دجله انداز            که ایزد در بیابانت دهد باز

تجربه های نوشتن-سید حسین حسینی نژاد-ص 73-72ش


 
 
مهارتهای خواندن خود را پرورش دهیم
نویسنده : نفس - ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 

مهارتهای خواندن خود را پرورش دهیم

چکیده: حافظه انسان طوری است که پس از چند دقیقه قسمتی از مطالب را فراموش می‌‌کند، و بعد از یک شبانه روز فقط رئوس مطالب را به خاطر می‌‌آورد. اما اگر در روش های مطالعه خود تجدید نظر کنید، می‌‌توانید بر این ضعف ذاتی حافظه غلبه کنید. در این مقاله
شما را با تعدادی از این روش‌ها آشنا خواهیم کرد.

یک خواننده خوب کسی است که تا جایی که ممکن است:

- نکات اصلی مطلب را بگیرد.
- در مورد آنچه نویسنده می‌‌گوید، فکر کند.
- فعال باشد نه منفعل.
- بر روی چیزی که می‌‌خواند تمرکز کند.
- هر چیزی را به آن موضوع مربوط است به خاطر بیاورد.
- آنچه را می‌‌خواند با زندگی شخصی خود مرتبط کند.

با استفاده از روشهای زیر و تمرین بیشتر به زودی به نتیجه خوبی می‌‌رسید.

۱- در مورد موضوعی که قرار است بخوانید فکرکنید:

- در مورد این موضوع چه می‌‌دانم؟
- چه چیزی می‌‌خواهم یاد بگیرم؟
- بعد از خواندن، چه چیزی یاد گرفته ام؟

۲- ابتدا بخشی را که می‌‌خواهید بخوانید سریع نگاه کنید:

- چه مطلبی به نظرتان آشناست؟
- چه چیزهایی به نظرتان تازگی دارد؟
- درک کلی شما از موضوع چیست؟
 

3- این بار مطالب را به دقت بخوانید و از نکات مهم یادداشت بردارید:

- نکات مهم و اصطلاحات خاص را روی برگه های یادداشت و یا کارتهای کوچکی بنویسید. این کار در دوره مطالب به شما کمک می‌‌کند.
- مطالبی را که کاملا متوجه نشده اید، دوباره بخوانید.
- فکر کنید که از کجا می‌‌توانید راجع به این موضوع اطلاعات بیشتری به دست بیاورید.
- این موضوع با کدامیک از موضوعات درسی دیگر شما ارتباط دارد؟

۴- آنچه را که خوانده اید، دوره کنید:

- بعد از هر قسمت مطالبی را که خوانده اید، برای خود تکرار کنید.
- در پایان هر بخش نکات مهم را مرور کنید.
- مطالبی را که خوانده اید برای خود یا یکی از دوستانتان یا یکی از اعضای خانواده به زبان خود بیان کنید. این کار ذهن شما را منظم می‌‌کند.

تونی بوران در کتاب " چگونه از مغز خود بهتر استفاده کنیم؟ " می‌‌گوید:
منحنی حافظه انسان طوری است که به فاصله چند دقیقه قسمتی از مطالب را فراموش می‌‌کند، و بعد از ۲۴ ساعت تقریبا فقط

رئوس مطالب را به خاطر می‌‌آورد، رئوس مطالب هم بعد از مدتی فراموش می‌‌شود مگر اینکه :

فرد پس از ۱۰ دقیقه یک بار مرور، پس از 24 ساعت یک بار مرور، و پس از یک هفته یک بار مرور انجام دهد و از مطلبی که یاد گرفته است

در عمل استفاده کند.


 
 
استرس و شب امتحان
نویسنده : نفس - ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 

 آرام باشید عزیزان ؛ این نیز بگذرد

حالا که روزهای امتحان برای دانش‌آموزان و دانشجویان در حال آغاز است، بد نیست خانواده‌ها مراقب سلامت روانی و جسمی فرزندانشان باشند تا این روزهای پراضطراب برای آنها آسوده‌تر بگذرد. این توصیه‌ها هم شامل سلامت روحی آنهاست که معمولا دچار اضطراب و استرس می‌شوند و هم مسائل تغذیه‌ای و در واقع جسمی آنها را شامل می‌شود.

‌اضطراب یک هیجان ناخوشایند است که در فرد ایجاد دلشوره و نگرانى مبهم و بدون علت مشخص مى‌کند. زمانى استرس در امتحانات طبیعى محسوب مى‌شود که شدت آن متناسب با شرایط امتحانات باشد، چراکه این امر خود جنبه مثبت داشته و سبب افزایش تمرکز دقت حواس، کارایى و عملکرد شخص مى‌شود.اما در صورتى که دامنه اضطراب زیاد و شدت آن نامتناسب باشد فلج‌کننده بوده و باعث مختل شدن عملکرد فرد مى‌شود.
استفراغ، دل‌درد، تکرر ادرار، تنگى نفس، تپش قلب، بى‌قراری، بی‌خوابی، بى‌اشتهایى و لرزش از علائم جسمانى اضطراب در امتحانات محسوب می‌شود.
البته انتظارات نامعقول و نامناسب والدین و اولیای مدارس، ترس از شکست در امتحان و نگرانى از نتیجه امتحانات و تطابق دادن عامل موفقیت و ارزشمندى فرد با نتیجه آزمون از علل بروز استرس و اضطراب در امتحانات است.

مطالعه بیشتر، استرس کمتر

علائم جسمی اضطراب امتحان همانند هر موقعیت پرفشار دیگر است. یک دانشجو یا دانش‌آموز در طول امتحان ممکن است یک یا چند مورد از تغییرات جسمی مانند تعریق، عرق کردن کف دست، سردرد، ناراحتی معده، ضربان قلب سریع و انقباض ماهیچه‌ای را تجربه کند.
بر این اساس ممکن است حالت‌هایی نظیر اشکال در خواندن و فهمیدن سوالات برگه امتحانی، اشکال در نظم دادن به افکار، اشکال در بازیابی و پیدا کردن کلمات کلیدی و مفاهیم اصلی هنگام پاسخ دادن به سوالات تشریحی و ضعیف عمل کردن در امتحان حتی زمانی که مطالب به خوبی مطالعه شده‌‌اند، از سوی دانش‌آموز یا دانشجوی مضطرب تجربه شود.
هرچند که برای این توصیه ممکن است کمی دیر باشد، اما با مطالعه کردن در طول ترم و اجتناب از انباشتن درس‌ها برای شب امتحان، احساس اطمینان و اعتماد را در خود به وجود آورید.
پس لازم است به خوبی و به اندازه کافی مطالعه کنید، در این حالت حتی اگر تحت فشار باشید می‌توانید آنها را به یاد آورید.
سر جلسه امتحان می‌توانید از روش‌های آرام‌سازی استفاده کنید، مثلا می‌توانید نفس‌های عمیق بکشید تا بدنتان را آرام کنید و از استرس خود کمی بکاهید.

فضای درس خواندن

محیطی که در آن مطالعه می‌کنید می‌تواند تاثیر زیادی برمیزان کارایی زمان مطالعه شما داشته باشد.
پس سعی کنید سر و صدا، مزاحمت‌ها، نور، دمای محیط، آراستگی و نظم و ترتیب، راحتی، لوازم و تجهیزات را مناسب با آرامشتان هماهنگ کنید. مثلا برخی افراد نیاز دارند که هنگام مطالعه صدای آرامی را بشنوند و برخی نیز به سکوت علاقه‌مندند. ببینید که شما در کدام گروه قرار می‌گیرید.
می‌توانید نور اتاق را با یک چراغ مطالعه با نور مناسب که خیلی به کتابتان نزدیک نباشد و از سمت مخالف دست به کتاب بتابد، تنظیم کنید و در نهایت این‌که بهتر است دمای اتاق خیلی گرم نباشد تا احساس کسالت و خواب‌آلودگی را به حداقل برساند.

تغذیه در شب امتحان

متخصصان تغذیه توصیه می‌کنند که مواد کافئین‌دار مانند قهوه و نسکافه ازجمله مواد تحریک‌کننده سیستم اعصاب مرکزی هستند که باعث بی‌خوابی، اضطراب و تپش قلب می‌شوند که برای امتحانات مناسب نیستند.
جالب است که برخی افراد در شب‌های امتحان از مواد کافئین‌دار برای جلوگیری از خواب آلودگی استفاده می‌کنند که این راه توصیه نمی‌شود زیرا سبب استرس و تپش قلب شده و بی‌خوابی حاصله باعث احساس خستگی در روز بعد می‌شود.
بعضی از افراد قندهای ساده مانند شیرینی، شکلات و مربا را جایگزین صبحانه می‌کنند که صحیح نیست زیرا این عمل باعث افزایش ناگهانی قند خون و در نتیجه ترشح ناگهانی انسولین می‌شود که در نهایت افت ناگهانی قند خون را به همراه دارد و یادگیری و تمرکز حواس فرد را مختل می‌کند.
در فصل امتحانات می‌توان از مواد قندی مرکب مثل نان، میوه‌ها، غلات و از گروه حبوبات عدس می‌توان استفاده کرد. سایر حبوبات نفخ‌آور هستند و باعث درد شکم و تشنگی می‌شوند و از این جهت برای ایام امتحانات مناسب نیستند.


 
 
تدریس املا و انشا هم زمان
نویسنده : نفس - ساعت ٢:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 

 سلام دوستان امروز قصد دارم شما رو با یکی از روش های تدریس هم زمان املا و انشا آشنا کنم که از روش های ابداعی خودم است . این روش بسیار لذت بخش برای دانش آموزان و خود معلم است .

 

ابتدا دانش آموزان را گروه بندی کرده و یکی از درس های طولانی کتاب درسی را انتخاب می کنیم ، سپس از هر گروه می خواهیم واژه های دشوار درس را انتخاب کرده و در برگه ای یادداشت کنند . . در مرحله ی بعد از هر گروه می خواهیم با واژه های انتخاب شده داستانی بنویسند .

در مرحله ی بعد از هر گروه می خواهیم داستان های انتخابی خود را بخوانند و از تمام دانش آموزان می خواهیم با انصاف بهترین داستان را از بین داستان های خوانده شده انتخاب کنند و سپس از داستان بر گزیده املا می گیریم .

این روش هم زمان در املا و انشای دانش آموزان با یک روش خوب و تازه اثر بسیار خوبی گذاشته و دانش آموز با یک شکل دیگری در املا و انشا مواجه می شود .

امیدوارم که از تجربه اش هم خودتان و دانش آموزانتان بهره ببرند .

آرزومند خنده های زیبا بر لبانتان هستیم .

 


 
 
شعر عقاب
نویسنده : نفس - ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 

 

گشت غمناک دل و جان عقاب

چو ازو دور شد ایام شباب

دید کَش دور به انجام رسید

آفتابش به لب بام رسید

باید از هستی دل بر گیرد

ره سوی کشور دیگر گیرد

خواست تا چاره ی نا چار کند

دارویی جوید و در کار کند

صبحگاهی ز پی چاره ی کار

گشت برباد سبک سیر سوار

گله کاهنگ چَرا داشت به دشت

ناگه ا ز وحشت پُر ولوله گشت

وان شبان ، بیم زده ، دل نگران

شد پی بره ی نوزاد دوان

کبک ، در دامن خاری آویخت

مار پیچید و به سوراخ گریخت

آهو استاد و نگه کرد و رمید

دشت را خط غباری بکشید

لیک صیاد سر دیگر داشت

صید را فارغ و آزاد گذاشت

چاره ی مرگ ، نه کاریست حقیر

زنده را دل نشود از جان سیر

صید هر روزه به چنگ آمد زود

مگر آن روز که صیاد نبود

آشیان داشت بر آن دامن دشت

زاغکی زشت و بد اندام و پلشت

سنگ ها از کف طفلان خورده

جان ز صد گونه بلا در برده

سا ل ها زیسته افزون ز شمار

شکم آکنده ز گند و مردار

بر سر شاخ ورا دید عقاب

ز آسمان سوی زمین شد به شتاب

گفت کای دیده ز ما بس بیداد

با تو امروز مرا کار افتاد

مشکلی دارم اگر بگشایی

بکنم آن چه تو می فرمایی

گفت : ما بنده ی در گاه توییم

تا که هستیم هوا خواه تو ییم

بنده آماده بُوَد ، فرمان چیست ؟

جان به راه تو سپارم ، جان چیست ؟

دل ، چو در خدمت تو شاد کنم

ننگم آید که ز جان یاد کنم

این همه گفت ولی با دل خویش

گفت و گویی دگر آورد به پیش

کاین ستمکار قوی پنجه ، کنون

از نیاز است چنین زار و زبون

لیک ناگه چو غضبناک شود

زو حساب من و جان پاک شود

دوستی را چو نباشد بنیاد

حزم را باید از دست نداد

در دل خویش چو این رای گزید

پر زد و دور ترک جای گزید

زار و افسرده چنین گفت عقاب

کهمرا عمر ، حبابی است بر آب

راست است این که مرا تیز پر است

لیک پرواز زمان تیز تر است

من گذشتم به شتاب از در و دشت

به شتاب ایام از من بگذشت

گر چه از عمر ،‌دل سیری نیست

مرگ می آید و تدبیری نیست

من و این شه پر و این شوکت و جاه

عمرم از چیست بدین حد کوتاه؟

تو بدین قامت و بال ناساز

به چه فن یافته ای عمر دراز ؟

پدرم نیز به تو دست نیافت

تا به منزلگه جاوید شتافت

لیک هنگام دم باز پسین

چون تو بر شاخ شدی جایگزین

از سر حسرت بامن فرمود

کاین همان زاغ پلید است که بود

عمر من نیز به یغما رفته است

یک گل از صد گل تو نشکفته است

چیست سرمایه ی این عمر دراز ؟

رازی این جاست،تو بگشا این راز

زاغ گفت : ار تو در این تدبیری

عهد کن تا سخنم بپذیری

عمرتان گر چه پذیرد کم و کاست

دگری را چه گنه ؟ کاین ز شماست

ز آسمان هیچ نیایید فرود

آخر از این همه پرواز چه سود ؟

پدر من که پس از سیصد و اند

کان اندرز بُد و دانش و پند

بارها گفت که برچرخ اثیر

بادها راست فراوان تاثیر

بادها کز زبر خاک وَزَند

تن و جان را نرسانند گزند

هر چه ا ز خاک ، شوی بالاتر

باد را بیش گزندست و ضرر

تا بدانجا که بر اوج افلاک

آیت مرگ بود ، پیک هلاک

ما از آن ، سال بسی یافته ایم

کز بلندی ،‌رخ برتافته ایم

زاغ را میل کند دل به نشیب

عمر بسیارش از آن گشته نصیب

دگر این خاصیت مردار است

عمر مردار خوران بسیار است

گند و مردار بهین درمان ست

چاره ی رنج تو زان آسان ست

خیز و زین بیش ،‌ره چرخ مپوی

طعمه ی خویش بر افلاک مجوی

ناودان ، جایگهی سخت نکوست

به از آن کنج حیاط و لب جوست

من که صد نکته ی نیکو دانم

راه هر برزن و هر کو دانم

خانه ، اندر پس باغی دارم

وندر آن گوشه سراغی دارم

خوان گسترده الوانی هست

خوردنی های فراوانی هست

آن چه ز آن زاغ چنین داد سراغ

گندزاری بود اندر پس باغ

بوی بد ، رفته از آن ، تا ره دور

معدن پشه ، مقام زنبور

نفرتش گشته بلای دل و جان

سوزش و کوری دو دیده از آن

آن دو همراه رسیدند از راه

زاغ بر سفره ی خود کرد نگاه

گفت : خوانی که چنین الوان است

لایق محضر این مهمان ست

می کنم شکر که درویش نیَم

خَجِل از ما حَضَر خویش نیَم

گفت و بنشست و بخورد از آن گَند

تا بیاموزد از او مهمان پند

عمر در اوج فلک بر ده به سر

دم زده در نفس باد سحر

ابر را دیده به زیر پر خویش

حَیَوان را همه فرمانبر خویش

بارها آمده شادان ز سفر

به رهش بسته فلک طاق ظفر

سینه ی کبک و تذرو و تیهو

تازهو گرم شده طعمه ی او

اینک افتاده بر این لاشه و گند

باید از زاغ بیاموزد پند

بوی گندش دل و جان تافته بود

حال بیماری دق یافته بود

دلش از نفرت و بیزاری ، ریش

گیج شد ، بست دمی دیده ی خویش

یادش آمد که بر آن اوج سپهر

هست پیروزی و زیبایی و مهر

فرّ و آزادی و فتح و ظفرست

نفس خرم باد سحرست

دیده بگشود به هر سو نگریست

دید گِردَش اثری زین ها نیست

آن چه بود از همه سو خواری بود

وحشت و نفرب و بیزاری بود

بال بر هم زد و بر جست ا زجا

گفت : کای یار ببخشای مرا

سال ها باش و بدین عیش بناز

تو و مردار تو و عمر دراز

من نیَم در خور این مهمانی

گند و مردار تو را ارزانی

گر در اوج فَلَکَم باید مُرد

عمر در گند به سر نتوان بُرد

شهپر شاه هوا ، اوج گرفت

زاغ را دیده بر او مانده شگفت

سوی بالا شد و بالاتر شد

راست با مهر فَلَک ، همسر شد

لحظهیی چند بر این لوح کبود

نقطه یی بود و سپس هیچ نبود

 


 
 
شعری ماندگار از خسرو گلسرخی
نویسنده : نفس - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 

تساوی

 

معلم پای تخته داد می زد،

صورتش از خشم گلگون بودو دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد

دلم می سوخت برای او که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بودتساوی را چنین بنوشت :

که"یک با یک برابر است"

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید بپا خیزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی، اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات برجا ماند

و او پرسید اگر یک فرد انسان،واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت موحشی بود و سوالی سخت!

معلم خشمگین فریاد زد:

آری برابر بود

.و اما پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بودآنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وآنگه آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان،واحد یک بود آنکه صورت نقره گون،چون قرص مه می داشت بالا بود

وآن سیه چرده که مینالید پایین بوداا

گر یک فرد انسان،واحد یک بوداین تساوی زیر و رو می شد!

حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بودپس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بودپس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که «یک با یک » برابر نیست ...


 
 
یک عاشقانه آرام
نویسنده : نفس - ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


 
 
اندیشه کن ، اما نخند
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱۱
 

 

به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید، ارباب. نخند!

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز از آدامسهایش نمی خری. نخند!

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چند ثانیه ای کوتاه معطلت کند. نخند!

به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده. نخند!

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس،

به رفتگری که در گرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که گاهی مواقع چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه با کلاه صورتش را باد می زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته و در کوچه ها جار می زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریز جوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی در خیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که در خیابانی شلوغ ماشینش پنچر شده،

به مسافری که سوار تاکسی می شود و بلند سلام می گوید،

به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که با کیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چند کیسه میوه و سبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که در بانک از تو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگر نمایشی

نخند ...

نخند که دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی!

که هرگز نمیدانی آنها چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند!

آدمهایی که هرکدام برای خود و خانواده شان همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بار می برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جار می زنند،

سرما و گرما می کشند،

و گاهی خجالت هم می کشند .. 

انسانهای بزرگ، دو دل دارند؛

 دلی که درد می کشد و پنهان است

و دلی که می خندد و آشکار است.