ادبستان

بیایید آموختن رابیاموزیم.
نویسنده : نفس - ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥
 
بیایید آموختن رابیاموزیم.

       آموخته ام... که بیش از آن که مرا بفهمند ، دیگران را درک کنم.

   آموخته ام... که بیش از آن که دوستم بدارند ، دوست بدارم    آموخته ام... همیشه فردی خوشبین باقی بمانم ،    چرا که زندگی وموهبت های آن را دوست دارم. 

   آموخته ام... اگرچه از هر چیزی بهترینش را ندارم ولی از هر چه که دارم ، بهترین استفاده را نمایم.

                                               ۩۞۩  سلام عزیزان خیلی خوش آمدید تصاویرشباهنگ Shabahang's Pictures-www.shabahang20.mihanblog.com ۩۞۩

    آموخته ام... لبخند ارزان ترین راهی است که می توان    با آن نگاه را وسعت بخشید. 

    آموخته ام... آنچه امروز در دست دارم، ممکن است آرزوهای فردایم باشد.

      آموخته ام... زندگی مثل یک نقاشی است ، با این تفاوت که درآن از پاک کردن خبری نیست.

   آموخته ام... هیچ روزی از امروز با ارزش تر نیست.

  آموخته ام...زیاده گویی شاید مقدمه ی ناشنوایی باشد.

 

 
 
راز ققنوس
نویسنده : نفس - ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢٥
 
"راز ققنوس "
 

ققنوس...

همان پرنده ی افسانه ای...

ققنوس آنگاه که احساس بیهودگی می کند؛ خود را به آتش

می کشد تا از خاکسترش پرنده ای نو برخیزد...

ققنوس سمبل عشق است و امید...

همان پرنده ای که هیچگاه مغرور نمی شود و به همین علت هیچ گاه از بین نمی رود...

ققنوس به ما یاد می دهد که هیچ وقت برای شروع دیر نیست...

که می توان از خاکستر سرد هم درس طراوت و جاودانگی آموخت...

ققنوس به ما یاد می دهد که برای زیستن می توان مرد!

که نه مرگ بلکه در هر پایانی راه آغازی نهفته است...

برای زیستن دیگران باید سوخت و سوختن آموخت...

«ققنوس همان عنقا در زبان عربی است و همان سیمرغ زبان فارسی می باشد که در شاهنامه نیز ذکر شده است ودر چندین جا به یاری رستم آمده است .»

                                
ققنوس موجودی است که هر چند سال یکبار تخم می‌گذارد و بلافاصله آتش می‌گیرد و می‌سوزد و از خاکستر آن دوباره متولد می‌شودققنوس پرنده عجیبی  است. هرگز جفتی ندارد و در تنهایی سکنا می گزیند.منقارش مثل یک نی بلند است و نزدیک به صد سوراخ روی منقارش قرار دارد.هر سوراخ صدای خاصی از خود ایجاد میکند و رازی را آشکار میکند. چون ترتیبی برای صداها قرار نداده ؛ همیشه غیر قابل پیش بینی هست که کدام صدا زودتر ایجاد میشود. وقتی ققنوس آواز سر میدهد ؛ همه پرندگان آسمان و همه ماهی های دریا تحت تاثیر قرار میگیرند.همه بادهای وحشی با شنیدن این موسیقی مدهوش کننده؛ و برای درک بهتر آن سکوت میکنند

 

 

علامه دهخدا گویند: ققنوس هزارسال عمر کند و چون هزار سال بگذرد و عمرش به آخر آید هیزم بسیار جمع سازد و بر بالای آن نشیند و سرودن آغاز کند و مست گردد و بال بر هم زند چنانکه آتشی از بال او بجهد و در هیزم افتد و خود با هیزم بسوزد و از خاکسترش بیضه ای پدید آید و او را جفت نمی باشد و موسیقی را از آواز او دریافته اند. (برهان)


 
 
نقل حکایتی متناسب تدریس درس دوازدهم فارسی سوم
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
 


عاقبت‌اندیشی

پیرمرد زرگری به دکان همسایه زرگر رفت و گفت : ترازویت را به من بده تا این خرده‌های طلا را وزن کنم.

همسایه‌اش که مرد دوراندیشی بود گفت: ببخشید من غربال ندارم.

پیرمرد گفت: من ترازو می‌‌خواهم و تو می‌گویی غربال نداری، مگر کر هستی؟

همسایه گفت: من کر نیستم، ولی درک کردم که تو با این دست‌های لرزان خود چون خواهی خرده‌های زر را به ترازو بریزی و وزن کنی .

مقداری از آن به زمین خواهی ریخت، آن وقت برای جمع‌آوری آنها جاروب خواهی خواست و بعد از آنکه زرها را با خاک جاروب کردی.

آن وقت غربال لازم داری تا خاک آنها را بگیری، من هم از همین اول گفتم که غربال ندارم.

به قول مولوی :

  هر که اول بنگرد پایان کار           اندر آخر، او نگردد شرمسار


 
 
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست...
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
 
راز خوشبختی هر کس به پراکندن اوست...
 
 از دل افروزترین روز جهان خاطره‌ای با من هست

به شما ارزانــــــــــی:

سحـــــــری بود و هنوز

گوهرِ ماه به گیسویِ شب آویخته بود

گلِ یاس،

عشق در جانِ هوا ریخته بود

من به دیدار سحر می رفتم

نفسم با نفس یاس درآمیخته بود...

من به دنبال دل آویزترین شعر جهان می‌رفتم...

یافتم! یافتم! آن نکته که می‌خواستمش

با شکوفایی خورشید و گل‌افشانی لبخند تو آراستمش

تار و پودش را از خوبی و مهر، خوشتر از تافته ی یاس و سحر بافته ام:

"دوستت دارم" را من

دل آویزترین شعرِ جهان یافته ام

این گلِ سرخ من است

دامنت پُر کن از این گل که دهی هدیه به خلق

که بری خانه ی دشمن، که فشانی بَرِ دوست

راز خوشبختی هرکس به پراکندن اوست...

         

فریدون مشیری


 
 
کاش می شد حرفی از "کاش می شد" هم نبود،
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
 
کاش می شد حرفی از "کاش می شد" هم نبود،
 
           
              در حضور خارها هم می شود یک یاس بود،
 
                در هیاهوی مترسکها پر از احساس بود
 
                  می شود حتی برای دیدن پروانه ها،

شیشه های مات یک متروکه را الماس بود

          

    دست در دست پرنده، بال در بال، نسیم

...ساقه های هرز در این بیشه ها را داس بود

کاش می شد حرفی از "کاش می شد" هم نبود،

هر چه بود احساس بود و عشق بود و یاس بود

 

 


 
 
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند...
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
 
دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند...
 
                                                                                                                                     

 

ما چون ز دَری پای کشیدیم، کشیدیم
امید ز هر کس که بُریــدیم،بُریــــدیم

 

دل نیست کبوتر که چو برخاست نشیند
از گوشه ی بامی که پریدیم، پریدیم


رَم دادن صید خود از آغاز غلط بود
حالا که رَماندی و رمیــدیم،رمیـــدیم


نام تو که باغ اِرَم و روضه ی خُلد است
انگار که دیـدیــــــــــــم ندیدیم،ندیـــــدیم


صد باغ بهار است و صَلای گل و گلشن
گر میوه ی یک باغ نچیدیم،نچیدیم


سر تا به قدم تیغِ دعاییم و تو غافل
هان! واقف دم باش رسیدیم، رسیدیم


وحشی سبب دوری و این قسم سخنها
آن نیست که ما هم نشنیدیم، شنیدیم

                                                  "وحشی بافقی"

 
 
بهترین دوست کیست .... ؟؟؟؟؟
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٢۳
 
بهترین دوست کیست .... ؟؟؟؟؟

 



پیرمرد به من نگاه کرد و پرسید :چند تا دوست داری؟

گفتم: چرا بگم ده یا بیست تا...

جواب دادم فقط چند تایی

پیرمرد آهسته و به سختی برخاست و در حالیکه سرش راتکان می داد گفت:

تو آدم خوشبختی هستی که این همه دوست داری ولی در مورد آنچه که می گویی

 

خوب فکر کن

 


 


خیلی چیزها هست که تو نمی دونی

دوست، فقط اون کسی نیست که توبهش سلام می کنی

دوست دستی است که تو را از تاریکی و ناامیدی بیرون می کشد درست وقتی دیگرانی

که تو آنها را دوست می نامی سعی دارند تو را به درون ناامیدی وتاریکی بکشند

 

 



 


 
 
باران
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 
باران

                    دیشب باران قرار با پنجره داشت

 

                     روبوسی آبدار با پنجره داشت

 

                    یکریز به گوش پنجره پچ پچ 

                چک چک، چک چکچکار با پنجره داشت؟


                  کاش وقتی  آسمان بارانی است

                چشم را با اشک باران تر کنیم

 

                کاش آن وقتی که تنها میشویم

               لحظه ای را یاد یکدیگر کنیم

 


برچسب‌ها: شعر زیبا, باران

 
 
یه روز زندگیمون چند می ارزه؟
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 

 

 جمله ها ی زیبا در مورد درست نگاه کردن به زندگی

راستی؛ هیچ وقت از خودت پرسیدی قیمت یه روز زندگی چنده؟

 
تموم روز رو کار می کنیم و آخرشم از زمین و زمان شاکی هستیم

که از زندگی خیری ندیدیم . . .


شما رو به خدا تا حالا از خودتون پرسیدید:

قیمت یه روز بارونی چنده؟
.


 
 
۱۵ راه برای اینکه زندگی کنید، نه اینکه فقط وجود داشته باشید!
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱۱/٦
 

برای آندسته از شما که دوست دارید از یکنواختی همیشگی نجات پیدا کنید، در زیر ۱۵ پیشنهاد ساده آورده‌ایم که کمکتان می‌کند استفاده بیشتری از زندگیتان ببرید -- زندگی را با تمام وجود تجربه کنید و از آن لذت ببرید.
 


قدردان آدم‌ها و چیزهای خوب در زندگیتان باشید -- گاهی  اوقات کارهایی که دیگران برایمان می‌کنند را نمی‌بینیم تا وقتیکه دیگر آن کارها را برایمان انجام نمی‌دهند. نباید اینطور باشید. برای چیزهایی که دارید، کسانی که دوستتان دارند و مراقبتان هستند، قدرشناس باشید. تازمانیکه روزی برسد که دیگر پیشتان نباشند، نمی‌فهمید که چه ارزشی برایتان دارند. از اطرافیانتان قدردانی کنید و خیلی زود خواهید دید که افراد بیشتری دورتان را می‌گیرند. قدردان زندگی باشید و خیلی زود متوجه می‌شوید که چیزهای بیشتری برای زندگی کردن در اختیار دارید.
 


حرف‌های منفی دیگران را نادیده بگیرید -- اگر به دیگران اجازه دهید بیشتر از اینکه بازده‌ای به زندگیتان بدهند، از آن کسر کنند، تعادل زندگیتان بر هم خورده و بدون اینکه بفهمید اسیر منفی‌بافی خواهید شد. نظرات بی‌فایده و آزاردهنده دیگران را نادیده بگیرید. هیچکس حق قضاوت کردن درمورد شما را ندارد. ممکن است داستان زندگیتان را شنیده باشند اما مطمئناً نمی‌توانند حس و حالتان را درک کنند. شما هیچ کنترلی روی حرف‌های دیگران ندارید؛ اما کنترل اینکه به آنها اجازه بدهید این حرفها را به شما بزنند یا نه دست خودتان است. شما می‌توانید حرف‌های مسموم آنها را رد کنید تا به قلب و فکرتان آسیب نرسانند.