ادبستان

نگاه تو
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳٠
 

** ** صبح که از خواب بیدار شد رو سرش فقط سه تار مو مونده بود، با خودش گفت:
"هییم! مثل اینکه امروز موهامو ببافم بهتره! "و موهاشو بافت و روز خوبی داشت!**
** فردای اون روز که بیدار شد دو تار مو رو سرش مونده بود "هیییم! امروز فرق
وسط باز میکنم" این کار رو کرد و روز خیلی خوبی داشت**** پس فردای اون روز
تنها یک تار مو رو سرش بود "اوکی امروز دم اسبی میبندم" همین کار رو کرد و
خیلی بهش میومد !****

*روز بعد که بیدار شد هیچ مویی رو سرش نبود!!! فریاد زد،ایول!!!! امروز درد
سر مو درست کردن ندارم!*

** **
** **
 ****
** **

همه چیز به نگاه تو بر میگرده !****

--
*خدایا ، ذره ای ، تنها به قدر قطره ای

آن حال دریائی شدن را ، قسمتم فرما

به گلبرگ گل مینا قسم ، راز رضا بودن نشانم ده

بهای مردمان ، آری بهشت پاک خود را ، یادمان آور

خداوندا ، نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای ، لیکن

به آواز چکاوک های زیبایت قسم

راه سعادت ، پیش پایم نه*

 


 
 
عشق به خدا
نویسنده : نفس - ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳٠
 
عارفی را دیدند مشعلی و جام آبی در دست

پرسیدند: کجا میروی؟

گفت: می روم با آتش، بهشت را بسوزانم و با آب جهنم را
 
 خاموش کنم تا مردم خدا را فقط به خاطر عشق به او
 
بپرستند، نه به خاطر عیاشی در بهشت و ترس از جهنم

 


 
 
زمان
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢٩
 

زمان...

بس کند می گذرد برای آنان که در انتظارند،

بس تند می گذرد برای آنان که می ترسند،

بس طولانی است برای آنان که در اندوهند،

وبس کوتاه برای آنان که سر خوش اند ،

اما ابدی است برای آنان که عاشق اند .


 
 
عید مبعث مبارک باد
نویسنده : نفس - ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢۸
 

بعثت، امید انسان به فردایی روشن است.
بعثت، نشانه مهرورزی خدا با خاکیان و باران رحمت بی‌‌حد او بر زمینیان است.
بعثت پیامبر اکرم(ص) مبارک باد


 
 
پدر ،دوستت دارم
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٤
 

حتی فکرش را هم نمی کنم که پیر شدی

 نمی توانم به چشمانت خیره شوم

 چروک زیر چشمانت آزارم می دهد

برای من هنوز همان پدری

قهرمان کودکی هایم

روزت مبارک


 
 
پدر عزیزم روزت مبارک
نویسنده : نفس - ساعت ٤:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱٤
 


 
 
خدای من
نویسنده : نفس - ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
 

 

خدای مهربان و صبورم.... یک سال دیگه را برایم رقم زدی...هر چه بود گذشت... خدای خوبم... بخاطر تمام لحظه هایی که منتظرم بودی و نیومدم منو ببخش... بخاطر تمام لحظه هایی که منو دیدی و من ندیدمت منو ببخش... بخاطر تمام لحظه هایی که برام خوب خواستی و من نفهمیدم منو ببخش... بخاطر تمام لحظه هایی که امیدتو نا امید کردم منو ببخش... بخاطر تمام لحظه هایی که برام وقت گذاشتی و من وقت نداشتم منو ببخش... بخاطر تمام لحظه هایی که تنهام نگذاشتی و من خودمو تنها دیدم منو ببخش... یک سال دیگه هم گذشت... خدایا...دلم خیلی هواتو کرده...امسال هم در دلم بنشین و آنچه را که شایسته خدایی توست برایم بنویس نه آنچه سزاوار من است..."


 
 
باغچه ذهن
نویسنده : نفس - ساعت ۱٢:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٥
 

  ذهن ما باغچه است

گل در آن باید کاشت

 و نکاری گل من

علف هرز در آن می روید

زحمت کاشتن یک گل سرخ

کمتر از زحمت برداشتن هرزگی آن علف است

گل بکاریم بیا

تا مجال علف هرز فراهم نشود

بی گل آرایی ذهن

نازنین

    نازنین

هرگز 

    آدم

      آدم نشود

     "  مجتبی کاشانی"


 
 
دروغ
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۳
 

    

   هرکس بد مابه خلق بگوید                  

   ما صورت او نمی خراشیم

   ماخوبی او به خلق گوییم

   تا هر دو دروغ گفته باشیم


 
 
خوبی
نویسنده : نفس - ساعت ۳:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢
 

هندویی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...

هندو به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !!!
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
هندو گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیش بزنند... 
 
سخن روز :  انسان هم میتواند دایره باشد و هم خط راست. انتخاب با خودتان هست : تا ابد دور خودتان بچرخید یا تا بینهایت ادامه بدهید...
 

 
 
واما عشق...
نویسنده : نفس - ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢
 

و اما عشق

پیرمردی در بستر مرگ بود. در لحظات دردناک مرگ، ناگهان بوی عطر شکلات محبوبش از طبقه پایین به مشامش رسید. او تمام قدرت باقیمانده اش را جمع کرد و از جایش بلند شد. همانطور که به دیوار تکیه داده بود آهسته آهسته از اتاقش خارج شد و با هزار مکافات خود را به پایین پله ها رساند و نفس نفس زنان به در آشپزخانه رسید و به درون آن خیره شد. او روی میز ظرفی حاوی صدها تکه شکلات محبوب خود را دید و با خود فکر کرد یا در بهشت است و یا اینکه همسر وفادارش آخرین کاری که ثابت کند چقدر شیفته و شیدای اوست را انجام داده است و بدین ترتیب او این جهان را چون مردی سعادتمند ترک می کند. او آخرین تلاش خود را نیز به کار بست و خودش را به روی میز انداخت و یک تکه از شکلات ها را به دهانش گذاشت و با طعم خوش آن احساس کرد جانی دوباره گرفته است. سپس مجددا” دست لرزان خود را به سمت ظرف برد که ناگهان همسرش با قاشق روی دست او زد و گفت : دست نزن، آنها را برای مراسم عزاداری درست کرده ام.

 


 
 
بازی روزگار
نویسنده : نفس - ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/۳/٢
 

 

 

بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم... تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ما تنهاییم داستان غم انگیز زندگی این نیست که انسانها فنا می شوند ، این است که آنان از دوست داشتن باز می مانند. همیشه هر چیزی را که دوست داریم به دست نمی آوریم پس بیاییم آنچه را که به دست می آوریم دوست بداریم. انسان عاشق زیبایی نمی شود. بلکه آنچه عاشقش می شود در نظرش زیباست! انسان های بزرگ دو دل دارند: دلی که درد می کشد و پنهان است ، دلی که میخندد و آشکار است. همه دوست دارند که به بهشت بروند، ولی کسی دوست ندارد که بمیرد . عشق مانند نواختن پیانو است. ابتدا باید نواختن را بر اساس قواعد یاد بگیری، سپس قواعد را فراموش کنی و با قلبت بنوازی. دنیا آنقدر وسیع هست که برای همه مخلوقات جایی باشد پس به جای آنکه جای کسی را بگیریم تلاش کنیم جای واقعی خود را بیابیم. ‏‏اگر انسانها بدانند فرصت باهم بودنشان چقدر محدود است محبتشان نسبت به یکدیگر نامحدود می شود. عشق در لحظه پدید می آید. دوست داشتن در امتداد زمان. و این اساسی ترین تفاوت میان عشق و دوست داشتن است. راه دوست داشتن هر چیز درک این واقعیت است که امکان دارد از دست برود.

انسان چیست ؟ شنبه: به دنیا می آید.  یکشنبه: راه می رود. دوشنبه: عاشق می شود.  سه شنبه: شکست می خورد.  چهارشنبه: ازدواج می کند.  پنج شنبه: به بستر بیماری می افتد.  جمعه: می میرد.

بازی روزگار نوشته ای از دکتر حسابی

 

 


 
 
پابه پای کودکی
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
 

. پا به پای کودکی هایم بیا
. کفش هایت را به پا کن تا به تا

. قاه قاه خنده ات را ساز کن
. باز هم با خنده ات اعجاز کن

. پا بکوب و لج کن و راضی نشو
· با کسی جز عشق همبازی نشو

. بچه های کوچه را هم کن خبر
· عاقلی را یک شب از یادت ببر

· خاله بازی کن به رسم کودکی
· با همان چادرنمازپولکی

· طعم چای و قوری گلدارمان
· لحظه های ناب بی تکرارمان

· مادری از جنس باران داشتیم
· در کنارش خواب آسان داشتیم

· یا پدر اسطوره دنیای ما
· قهرمان باور زیبای ما

· قصه های هر شب مادربزرگ
· ماجرای بزبز قندی و گرگ

· غصه هرگز فرصت جولان نداشت
· خنده های کودکی پایان نداشت

· هر کسی رنگ خودش بی شیله بود
· ثروت هر بچه قدری تیله بود

 .ای شریک نان و گردو و پنیر !
· همکلاسی ! باز دستم را بگیر

· مثل تو دیگر کسی یکرنگ نیست
· آن دل نازت برایم تنگ نیست ؟

· حال ما را از کسی پرسیده ای؟
· مثل ما بال وپرت را چیده ای ؟

· حسرت پرواز داری در قفس؟
· می کشی مشکل در این دنیا نفس؟

· سادگی هایت برایت تنگ نیست ؟
· رنگ بی رنگیت اسیر رنگ نیست ؟

· رنگ دنیایت هنوزم آبی است ؟
· آسمان باورت مهتابی است ؟

· هرکجایی شعر باران را بخوان
· ساده باش و باز هم کودک بمان

· باز باران با ترانه ، گریه کن !
· کودکی تو ، کودکانه گریه کن!

· ای رفیق روز های گرم و سرد
· سادگی هایم به سویم بازگرد!

 


 
 
یاد شما
نویسنده : نفس - ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۳/۱
 

پادشاهی پارسایی را دید گفت: هیچت از ما یاد آید!

پارسا گفت: بلی وقتی که خدا را فراموش می کنم !

                                                  گلستان سعدی