ادبستان

وصیتی زیبا و ماندگار از آلبرت انیشتین
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱
 

روزی فرا خواهد رسیدکه جسم من آنجا زیر ملحفه سفید پاکیزه ای که از چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است، قرار می گیرد و آدم هایی که سخت مشغول زنده ها و مرده ها هستند از کنارم می گذرند.

 

آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته و ندانسته زندگیم به پایان رسیده است.

 

در چنین روزی، تلاش نکنید به شکل مصنوعی و با استفاده از دستگاه، زندگیم را به من برگردانید و این را بستر مرگ من ندانید. بگذارید آن را بستر زندگی بنامم. بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند.

چشمهایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع آفتاب، چهره یک نوزاد و شکوه عشق را در چشم های یک زن ندیده است.

 

قلبم را به کسی هدیه بدهید که از قلب جز خاطره ی دردهایی پیاپی و آزار دهنده چیزی به یاد ندارد.

 

خونم را به نوجوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند و کمکش کنید تا زنده بماند تا نوه هایش را ببیند.

 

کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند.

 

استخوان هایم، عضلاتم، تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و راهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید.

 

هر گوشه از مغز مرا بکاوید، سلول هایم را اگر لازم شد، بردارید و بگذارید به رشد خود ادامه دهند تا به کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دو رگه فریاد بزند و دخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود.

 

آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید و خاکسترم را به دست باد بسپارید، تا گلها بشکفند.

 

اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید بگذارید خطاهایم، ضعفهایم و تعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند.

 

گناهانم را به شیطان و روحم را به خدا بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید.

 

عمل خیری انجام دهید، یا به کسی که نیازمند شماست، کلام محبت آمیزی بگویید.

 

اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید، همیشه زنده خواهم ماند ...

 


 
 
مثنوی احمدک
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٤/٢۱
 

    مثنوی احمدک

معلم چو آمد، به ناگه کلاس؛

چوشهری فروخفته خاموش شد

سخن های ناگفته درمغزها

به لب نارسیده فراموش شد

 

معلم ز کار مداوم مدام

غضبناک و فرسوده و خسته بود

جوان بود و در عنفوان در شباب

جوانی از او رخت بر بسته بود

 

سکوت کلاس غم آلود را

صدای رسای معلم شکست

زجا احمدک جست و بند دلش

از این بی خبر بانگ ناگه گسست

 

"بیا احمدک درس دیروز را

بخوان تا بدانم که سعدی چه گفت"

ولی احمدک درس ناخوانده بود

به جز آنچه دیروز از وی شنفت

 

عرق چون شتابان سرشک ستم

خطوط خجالت به رویش نگاشت

لباس پر از وصله و ژنده اش

به روی تن لاغرش لرزه داشت

 

زبانش به لکنت بیفتاد و گفت

"بنی آدم اعضای یکدیگرند"

وجودش به یکباره فریاد کرد

"که در آفرینش ز یک گوهرند"

 

در اقلیم ما رنج بر مردمان

زبان و دلش گفت بی اختیار

"چو عضوی به درد آورد روزگار"

"دگر عضوها را نماند قرار"

 

"تو کز…، تو کز…" وای یادش نبود

جهان پیش چشمش سیه پوش شد

نگاهی ز سنگینی از روی شرم

به پایین بیفکند و خاموش شد

 

در اعماق مغزش به جز درد و رنج

نمی کرد پیدا کلامی دگر

در آن عمر کوتاه او خاطرش

نمی داد جز آن پیامی دگر

 

ز چشم معلم شراری جهید

نماینده آتش خشم او

درونش پر از نفرت و کینه گشت

غضب می درخشید در چشم او

 

"چرا احمدِ کودنِ بی شعور،"

معلم بگفتا به لحنی گران

"نخواندی چنین درس آسان بگو"

"مگر چیست فرق تو با دیگران؟"

 

عرق از جبین، احمدک پاک کرد

خدایا چه می گوید آموزگار

نمی داند آیا که در این دیار

بود فرق مابین دار و ندار؟

 

چه گوید؟ بگوید حقایق بلند؟

به شرحی که از چشم خود بیم داشت

بگوید که فرق است مابین او

و آنکس که بی حد زر و سیم داشت؟

 

به آهستگی احمد بی نوا

چنین زیر لب گفت با قلب چاک

"که آنان به دامان مادر خوشند

و من بی وجودش نهم سر به خاک

 

به آنها جز از روی مهر و خوشی

نگفته کسی تاکنون یک سخن

ندارند کاری به جز خورد و خواب

به مال پدر تکیه دارند و من

 

من از روی اجبار و از ترس مرگ

کشیدم از آن درس بگذشته دست

کنم با پدر پینه دوزی و کار

ببین دست پر پینه ام شاهد است"

 

سخن های او را معلم برید

هنوز او سخن های بسیار داشت

دلی از ستم کاری ظالمان

نژند و ستمدیده و زار داشت ؟

 

معلم بکوبید پا بر زمین

و این پیک قلب پر از کینه است

"به من چه که مادر ز کف داده ای ؟"

"به من چه که دستت پر از پینه است ؟!"

 

رود یک نفر پیش ناظم که او

به همراه خود یک فلک آورد

نماید پر از پینه پاهای او

ز چوبی که بهر کتک آورد

 

دل احمد آزرده و ریش گشت

چو او این سخن از معلم شنفت

ز چشمان او کورسویی جهید

به یاد آمدش شعرسعدی و گفت:

 

ببین، یادم آمد، دمی صبر کن

تامــل، خــدا را، تامــل، دمـی...

"تو کز محنت دیگران بی غمی"

"نشاید که نامت نهند آدمی!"

         سروده مرحوم مهندس علی اصغر اصفهانی متخلص به سلیم


 
 
عشق
نویسنده : نفس - ساعت ۱:٢٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦
 

گفته بودی عشق را
معنی کن
!

قلمت را بردار ،

و کنارم بنشین !

- بنویس ...

تازگی دارد عشق!

عشق ، مثل هوس آبتنی
،

در غروبیست که صبحش
همه بارانی بود
!

تازگی دارد عشق !

مثل بوی خوش آرایشگاه ....

مثل احساس خرید شب
عید
!

مثل گلدان پر از
زنبق روی لبه طاقچه است
...

ـ بنویس ...

عشق ؛ وامیدارد ...

به تو پرخاش کنم !

و تو
از من ؛                      

متنفر بشوی !
... یک لحظه
! ...

عشق ؛ یعنی آنجا ...

که صمیمانه ترین
پوزش را می طلبی
!

عشق ؛ همسایه دیوار
به دیوار دل من ؛ با توست
-

عشق ؛ میخنداند ...

عشق ؛ میگریاند ...

عشق ؛ می آزارد !

عشق ؛ میرویاند ....

ـ بنویس ...

تازگی دارد عشق


 
 
عید عاشقان مبارک
نویسنده : نفس - ساعت ۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٤/۱٦
 

  ای منتظران گنج نهان می آید

آرامش جان عاشقان می آید

بر بام سحر طلایه داران ظهور

گفتند که صاحب الزمان می آید

ولادت امام زمان(ع) مبارک باد