ادبستان

نامه عاشقانه از دکتر علی شریعتی
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩۱/٥/۱۸
 

 

 

با تو، همه ی رنگهای این سرزمین مرا نوازش می کند،

با تو، آهوان این صحرا دوستان همبازی من اند،

با تو، کوه ها حامیان وفادار خاندان من اند،

با تو، زمین گاهواره ای است که مرا در آغوش خود می خواباند،

و ابر، حریری است که بر گاهواره ی من کشیده اند،

و طناب گاهواره ام را مادرم، که در پس این کوه ها همسایه ی ماست در دست

خویش دارد.

با تو، دریا با من مهربانی می کند،

با تو، سپیده ی هر صبح بر گونه ام بوسه می زند،

با تو، نسیم هر لحظه گیسوانم را شانه می زند،

با تو، من با بهار می رویم،

با تو، من در عطر یاس ها پخش می شوم،

با تو، من در شیره ی هر نبات می جوشم،

با تو، من در هر شکوفه می شکفم،

با تو، من در هر طلوع لبخند می زنم، در هر تندر فریاد شوق می کشم، در حلقوم

مرغان عاشق می خوانم و در غلغل چشمه ها می خندم، در نای جویباران زمزمه

می کنم.

با تو، من در روح طبیعت پنهانم،

با تو، من بودن را، زندگی را، شوق را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک خداوندی

را می نوشم،

با تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در

تنهایی این بی کسی، غرقه ی فریاد و خروش و جمعیتم، درختان برادران من اند

و پرندگان خواهران من اند و گلها کودکان من اند و اندام هر صخره مردی از

خویشان من است و نسیم قاصدان بشارت گوی من اند و بوی باران، بوی پونه،

بوی خاک، شاخه ها ی شسته، باران خورده، پاک، همه خوش ترین یادهای من،

شیرین ترین یادگارهای من اند.

بی تو، من رنگهای این سرزمین را بیگانه می بینم ،

بی تو، رنگهای این سرزمین مرا می آزارند،

بی تو، آهوان این صحرا گرگان هار من اند،

بی تو، کوه ها دیوان سیاه و زشت خفته اند،

بی تو، زمین قبرستان پلید و غبار آلودی است که مرا در خو به کینه می فشرد

ابر، کفن سپیدی است که بر گور خاکی من گسترده اند،

و طناب گهواره ام را از دست مادرم ربوده اند و بر گردنم افکنده اند،

بی تو، دریا گرگی است که آهوی معصوم مرا می بلعد،

بی تو، پرندگان این سرزمین، سایه های وحشت اند و ابابیل بلایند

بی تو، سپیده ی هر صبح لبخند نفرت بار دهان جنازه ای است.

بی تو، نسیم هر لحظه رنج های خفته را در سرم بیدار می کند

بی تو، من با بهار می میرم

بی تو، من در عطر یاس ها می گریم،

بی تو، من در شیره ی هر نبات رنج هنوز بودن را و جراحت روزهایی را که

همچنان زنده خواهم ماند لمس می کنم.

بی تو، من با هر برگ پائیزی می افتم.

بی تو، من در چنگ طبیعت تنها می خشکم.

بی تو، من زندگی را، شوق را، بودن را، عشق را، زیبایی را، مهربانی پاک

خداوندی را از یاد می برم.

بی تو، من در خلوت این صحرا، در غربت این سرزمین، در سکوت این آسمان، در

تنهایی این بی کسی، نگهبان سکوتم، حاجب درگه نومیدی، راهب معبد

خاموشی، سالک راه فراموشی ها، باغ پژمرده ی پامال زمستانم.

درختان هر کدام خاطره ی رنجی، شبح هر صخره، ابلیسی، دیوی، غولی، گنگ

وپرکینه فروخفته، کمین کرده مرا بر سر راه، باران زمزمه ی گریه در دل من، بوی

پونه، پیک و پیغامی نه برای دل من، بوی خاک، تکرار دعوتی برای خفتن من،

شاخه های غبار گرفته، باد خزانی خورده، پوک، همه تلخ ترین یادهای من،

 تلخ ترین یادگارهای من اند.


 
 
قضاوت
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧
 

 

مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده. شک کرد

که همسایه اش آن را دزدیده باشد ،برای همین ، تمام روز اور ا

زیر نظر گرفت.

متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد ، مثل یک دزد

راه می رود ، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند ،پچ پچ

می کند ،آن قدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه

برگردد ، لباسش را عوض کند ، نزد قاضی برود و شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد، تبرش را پیدا کرد.زنش آن را جابه

جاکرده بود. مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را  زیر

نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود ،

حرف می زند ، و رفتار می کند .

 

                                                                  پائلو کوئیلو

 

همیشه این نکته را به یاد داشته باشید که ما انسانها در هر

موقعیتی معمولا آن چیزی را می بینیم که دوست داریم ببینیم .

 


 
 
در برابر خدا
نویسنده : نفس - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٧
 

 

در بــرابــر خــدا

 از دفتر شعر زنده یاد فروغ فرخزاد

 

از تنگنای محبس تاریکی

 از منجلاب تیره این دنیا

 بانگ پر از نیاز مرا بشنو

 آه ای خدای قادر بی همتا

 

 یکدم ز گرد پیکر من بشکاف

 بشکاف این حجاب سیاهی را

 شاید درون سینه من بینی

 این مایه گناه و تباهی را

 

 دل نیست این دلی که به من دادی

 در خون تپیده آه رهایش کن

 یا خالی از هوی و هوس دارش

 یا پای بند مهر و وفایش کن

 

 تنها تو آگهی و تو می دانی

 اسرار آن خطای نخستین را

 تنها تو قادری که ببخشایی

 بر روح من صفای نخستین را

 

 آه ای خدا چگونه ترا گویم

 کز جسم خویش خسته و بیزارم

 هر شب بر آستان جلال تو

 گویی امید جسم دگر دارم

 

 از دیدگان روشن من بستان

 شوق به سوی غیر دویدن را

 لطفی کن ای خدا و بیاموزش

 از برق چشم غیر رمیدن را

 

 عشقی به من بده که مرا سازد

 همچون فرشتگان بهشت تو

 یاری به من بده که در او بینم

 یک گوشه از صفای سرشت تو

 

 یک شب ز لوح خاطر من بزدای

 تصویر عشق و نقش فریبش را

 خواهم به انتقام جفاکاری

 در عشقش تازه فتح رقیبش را

 

 آه ای خدا که دست توانایت

 بنیان نهاده عالم هستی را

 بنمای روی و از دل من بستان

 شوق گناه و نقش پرستی را

 

 راضی مشو که بنده ناچیزی

 عاصی شود بغیر تو روی آرد

 راضی مشو که سیل سرشکش را

 در پای جام باده فرو بارد

 

 از تنگنای محبس تاریکی

 از منجلاب تیره این دنیا

 بانگ پر از نیــــاز مرا بشنو

 آه ای خدای قادر بی همتا

 

 

  


 
 
خداوند از نگاه ملا صدرا
نویسنده : نفس - ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/٥/٤
 

خـداونـد از نـگاه ملاصـدرا

  

خداوند بی نهایت است و لا مکان و بی زمان

اما بقدر فهم تو کوچک میشود

و بقدر نیاز تو فرود می آید

و بقدر آرزوی تو گسترده میشود

و بقدر ایمان تو کارگشا میشود

و به قدر نخ پیر زنان دوزنده باریک میشود

و به قدر دل امیدواران گرم میشود

 

یتیمان را پدر می شود و مادر

بی برادران را برادر می شود

بی همسرماندگان را همسر میشود

عقیمان را فرزند میشود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه میشود

در تاریکی ماندگان را نور میشود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

و محتاجان به عشق را عشق می شود

 

خداوند همه چیز می شود همه کس را

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس 

 

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغز هایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ِناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

 

و بپرهیزید

از ناجوانمردیهــا

ناراستی ها

نامردمی ها!

 

چنین کنید تا ببینید که خداوند

چگونه بر سر سفره ی شما

با کاسه یی خوراک و تکه ای نان می نشیند

و بر بند تاب، با کودکانتان تاب میخورد

و در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان میکند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز میخواند

 

مگر از زندگی چه میخواهید

که در خدایی خدا یافت نمیشود؟

که به شیطان پناه میبرید؟

که در عشق یافت نمیشود

که به نفرت پناه میبرید؟

که در حقیقت یافت نمیشود

که به دروغ پناه میبرید؟

که در سلامت یافت نمیشود

که به خلاف پناه میبرید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید ؟!