ادبستان

شعری ماندگار از خسرو گلسرخی
نویسنده : نفس - ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳٩۱/۱٠/۱٢
 

تساوی

 

معلم پای تخته داد می زد،

صورتش از خشم گلگون بودو دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر "جوانان" را ورق می زد

دلم می سوخت برای او که بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان تساوی های جبری را نشان می داد

با خطی خوانا به روی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بودتساوی را چنین بنوشت :

که"یک با یک برابر است"

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

همیشه یک نفر باید بپا خیزد...

به آرامی سخن سر داد:

تساوی، اشتباهی فاحش و محض است!

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و معلم مات برجا ماند

و او پرسید اگر یک فرد انسان،واحد یک بود آیا باز یک با یک برابر بود؟

سکوت موحشی بود و سوالی سخت!

معلم خشمگین فریاد زد:

آری برابر بود

.و اما پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بودآنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود

وآنگه آنکه قلبی پاک و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان،واحد یک بود آنکه صورت نقره گون،چون قرص مه می داشت بالا بود

وآن سیه چرده که مینالید پایین بوداا

گر یک فرد انسان،واحد یک بوداین تساوی زیر و رو می شد!

حال می پرسم

یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بودپس که پشتش زیر بار فقر خم می شد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بودپس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معلم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

که «یک با یک » برابر نیست ...